تبليغاتX
....
........
- یه دقیقه صبر کن پشت خطی دارم

- باشه

- اوکی ببخشید

- یه کم بیشتر طولش می دادی کی بود ؟

- فلانی

- کدوم فلانی ؟

- فلانی دیگه مگه چند تا فلانی می شناسی همون که باهاش دوست بودی

- چی ؟ خب..یعنی چی؟..یعنی الان با همین شما ؟

- آره

- مممم چند وقته ؟

- سه سالی می شه از همون موقع که با تو به هم زد

- نمی خوای بگی که اون مزخرفاتی که راجع به این که نمی خواد دیگه با کسی باشه و

حوصله و انرژی و اینا نداره رو باور کردی ؟

کثافت.

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 آبان1388ساعت 23:27  توسط آرش | 

حذف شد

+ نوشته شده در  شنبه 9 آبان1388ساعت 10:27  توسط آرش | 
قکر کنم بهتر از این بود که بخوام فراموشش کنم. 

نه؟

+ نوشته شده در  شنبه 11 مهر1388ساعت 2:16  توسط آرش | 
ت.مبارک

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 مهر1388ساعت 0:7  توسط آرش | 


دو خط موازى زاییـده شدند . پسرکى در کلاس درس آنها را روى کاغذ کشید. آن وقت دو ‏خط موازىچشمشــان به هم افتاد. و در همان یک نگاه قلبشـان تپیـد. و مهر یکدیگر را در ‏سینه جای دادند. خط اولى گفت:ما مى توانیم زندگی خوبی داشته باشیم. و خط دومی ‏از هیجان لــرزید. خط اولی گفت: و خانه اى داشته باشیم در یک صفحه دنج کـاغذ‎ .‎
من روزها کار میکنم. می توانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم ،یا خط کنار ‏یک نردبام. خط دومی گفت: من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ ‏شوم ،یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خـــلوت‎.‎
خط اولی گفت: چه شغل شاعـــرانه اى. و حتمأ زندگی خوشی خواهیــم داشـت‎.‎
در همین لحظه معلم فریاد زد: دو خط موازی هرگز به هم نمىرسند و بچه ها تکرار ‏کردند: دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند‎.‎
دو خط موازی لـرزیدند. به همدیگــر نگـاه کردند. و خط دومی پقی زد زیر گریـه‎ .‎
خط اولی گفت: نه این امکان ندارد . حتمأ یک راهی پیدا میشود .خط دومی گفت: ‏شنیدی که چه گفتند؟ هیچ راهی وجود ندارد. ما هیچ وقت به هم نمی رسیم. و دوباره ‏زد زیر گریه. خط اولی گفت: نباید نا امید شد. ما از این صفحه کاغذ خارج می شویم و ‏دنیا را زیر پا می گذاریم. بالاخره کسی پیدا میشود که مشکل ما را حل کند. خط دومی ‏آرام گرفت. و اندوهناک از صفحه کاغذ بیرون خزید. از زیردر کلاس گذشتند. و وارد حیاط ‏شدند. و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد. آنها از دشتها ‏گذشتند ..... ، از صحراهای سوزان ..... ، از کوههای بلند ..... ، از دره های عمیق .......، ‏از دریاها ....... ،از شهرهای شلوغ‎.....‎
سالها گذشت ؛
و آنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند. ریاضیدان به آنها گفت: این محال است.هیچ ‏فرمولی شما را به هم نخواهد رساند. شما همه چیز را خراب میکنید. فیزیکدان گفت: ‏بگذارید از همین الآن نا امیدتان کنم. اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت، دیگر ‏دانشی به نام فیزیک وجود نداشت. پزشک گفت: از من کاری ساخته نیست، دردتان بی ‏درمان است. شیمی دان گفت: شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید. اگر قرار باشد با ‏یکدیگر ترکیب شوید ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد. ستاره شناس ‏گفت: شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید. رسیدن شما به هم مساوی ‏است با نابودی جهان. دنیا کن فیکون می شود . سیـارات از مدار خارج می شوند. کرات با ‏هم تصادم میکنند. نظام دنیا از هم می پاشد . چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده ‏اید. فیلسوف گفت: متاسفم... جمع نقیضین محــال است‎.‎
و بالآخره به کودکی رسیدند. کودک فقط سه جمله گفت: شما به هم میرسید. نه در ‏دنیاى واقعیات. آن را در دنیاى دیگری جستجو کنید...... دو خط موازی او را هم ترک کردند. ‏و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند. اما حالا یک چیز داشت در وجودشان شکل میگرفت. ‏‏«آنها کم کم میل به هم رسیدن را از دست میدادند.» خط اولی گفت: این بی ‏معنی است. خط دومی گفت:چی بی معنی است؟ خط اولی گفت:این که به هم ‏برسیم. خط دومی گفت: من هم همینطور فکر میکــنم. و آنها به راهشان ادامه دادند‎.‎
یک روز به یک دشت رسیدند. یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بودو نقاشی میکرد.خط ‏اولی گفت:بیـا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیــدا کنیم‎.‎
خط دومی گفت: شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم. خط اولی ‏گفت:در آن بوم نقاشی حتمأ آرامش خواهیم یافت. و آن دو وارد دشت شـدند.روی دست ‏نقاش رفتند و بعد روی قلمش. نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد‎.‎
و آنها دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت. و آنجا که خورشید سرخ آرام آرام ‏پایین می رفت ، سر دو خط موازی عاشقانه به هم میرسید‏‎.‎

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 12:33  توسط آرش | 
نمیدونم چرا هرچی فکر میکنم نمیتونم به نتیجه ای برسم 

نتیجه ای که آخرش به ما ختم بشه

گرچه ممکن که تو تا حالا از من بودن در اومده باشی

این منم که همیشه من بودم و من هستم و من خواهم موند

تنهایی بهش فشار آورد و  ..سخل شد.


+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت 2:50  توسط آرش | 
نه میشه با تو سر کنم

 نه میشه از تو بگذرم

+ نوشته شده در  شنبه 31 مرداد1388ساعت 9:24  توسط آرش | 

اگه بخوام میشه

خدایا کمکم کن که بشه

میخوام

آره

میتونم

میشه

+ نوشته شده در  جمعه 2 مرداد1388ساعت 13:26  توسط آرش | 
 

گویی که این خوابها تمامی ندارد

گویی که محکومم به خواب دیدن

گویی که باید زجر بکشم

گویی که باید به فا.. بروم

گویی که ۹۹۹۹۹۹۹۹+۱ از من متنفرند

گویی که لا اقل تو از این رویه خوشحال هستی

امیدوارم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 تیر1388ساعت 0:50  توسط آرش | 
 

ای افکار مزخرف ، رها کنید من را

ای من مزخرف ، رها کن این افکار را

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 خرداد1388ساعت 0:33  توسط آرش | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
این روزها با چشم‌های باز خواب می‌بینم...

...شب‌ها خوابی در پشت پلک‌هایم نیست.

تن‌دردهایم و سرگیجه‌هایم را هم می‌گذارم پشت دیوارِ غد بودن‌هایم!

...

و حالا... نگاه کن به من! هنوز هم مرا می‌شناسی؟

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
پیوندها
دست نوشته های یک دختر
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM